شمارهٔ ۱۳
آن ماه مهر پیکر نامهربان ما
گفت ای بنطق طوطی شکّرستان ما
وقت سحر شدی بتماشای گل بباغ
شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما
در باغ سرور از حیا پای در گلست
از اعتدال قدّ چو سروروان ما
برگ بنفشه کز چمن آید نسیم او
تابیست از دو سنبل عنبر فشان ما
آب حیات کز ظلماتش نشان دهند
آبیست پیش کوثر آتش نشان ما
مائیم فتنه ئی که در آخر زمان بود
ورنی کدام فتنه بود در زمان ما
بنمود چشم مست و برمزم عتاب کرد
کاخر چنین بود غمت از ناتوان ما
در باغ وصل اگر نبود چون تو بلبلی
کم گیر پشه ئی زهمای آشیان ما
می کرد در کرشمه بابرو اشارتی
یعنی گمان مبر که کشد کس کمان ما
کس با میان ما نکند دست در کمر
الا کمر که حلقه شود بر میان ما
خواجو اگرچه در سر سودای ما رود
تا باشدش سری سر او واستان ما