الهی

الهی چه عزیز است آنکس که تو خواهی.

خنده تو

من عاشق احساسی هستم که با دیدن لبخند تو پیدا می کنم.

«هیچ کس»

«هیچ کس»

“دلم از اندوه
غمگین است
و کلمات بر دوش قلم
سنگین است
دل من تنگ است
به ژرفای زمستان
چه کسی
عمق زمستان را دید
چه کسی
گریه ی باران را دید
چه کسی
سوختن چوب درختان را
دید
هیچ کس…

م. داداش بهمنی”

خنده تو

شاه کُند خندهٔ تو بنده را

🙂

چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل
در آن لبست همیشه گشاد کار چرا

خدایا

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌ پَرْ وایِ او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس

آشفته‌حالی

رفتم ز خویش، مانده ز من نام خالی‌ام
از من نشان مپرس که طرحی خیالی‌ام

در بحر بی‌کرانه‌ی عشقت شدم غریق
چون قطره‌ای فتاده به بحر شمالی‌ام

بیهوده در تلاش ثباتی دوباره‌ام
پامال روزگار چو گل‌های قالی‌ام

پرسد کسی ز حال دل خسته‌ام؟ بگو
تقویم خاک خورده‌ی پارسالی‌ام

در زیر بار چرخ گران قامتم خمید
شد بی‌نشاط بعد تو قد هلالی‌ام

آشفته‌ام چو طرّه‌ی مستان به دست باد
کو شانه‌ای که وا کند آشفته‌حالی‌ام

هرجا که پا نهاده‌ام آمد صفیر یأس
پر می زند غبار خزان در حوالی‌ام

آقای زمین و آسمان

اندرون قلب هامان
نفس قربانی کنیم
چشمه ی جوشان بگردیم
عشق را جاری کنیم…
گر حسین در کربلا تنها بماند
یاری نماند
حال در کرببلاییم…
مهدی صاحب زمان یاری کنیم.

سلام بر آقای
زمین و آسمان
مهدی صاحب زمان 🌸

معصومه داداش بهمنی.

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل