شمارهٔ ۳۳۸

گر تو شیرین شکر لب بشکر خنده درآئی

بشکر خنده ی شیرین دل خلقی بربائی

آن نه مرجان خموشست که جانیست مصوّر

وان نه سرچشمه ی نوشست که سرّیست خدائی

وصف بالای بلندت بسخن راست نیاید

با تو چون راست توان گفت ببالا که بلائی

سرو را کار ببندد چو میان تنگ ببندی

روح را دل بگشاید چو تو برقع بگشائی

همه گویند که آن ترک ختائی بچه زانروی

نکند ترک خطا با تو که ترکست و ختائی

چون در آئی نتوانم که مراد از تو بجویم

که من از خود بروم چون تو پری چهره درآئی

تو جدائی که جدائی طلبی هر نفس از ما

گرچه هر جا که توئی در دل پر حسرت مائی

من بغوغای رقیبان ز درت باز نگردم

که گدا گر بکشندش نکند ترک گدائی

وحشی از قید تو نگریزد و خواجو ز کمندت

که گفتار بتانرا نبود روی رهائی