شمارهٔ ۳۵۲
گر بفریب می کشی ور بعتاب می کشی
دل بتو می کشد مرا زانک لطیف و دلکشی
آب حیات می برد لعل لب چو آتشت
واب نبات می چکد زان لب لعل آتشی
حاصل من ز خطّ تو نیست بجز سیه رخی
پایه ی من ز زلف تو نیست بجز مشوّشی
تیر ترا منم هدف گر تو خدنگ می زنی
تیغ ترا منم سپر گر تو اسیر می کشی
زلف تو در فریب دل چند کند سیه گری
چشم تو در کمین جان چند کند کمانکشی
چون دم خوش نمی زنم بی لب لعل دلکشت
بار غم تو چون کنم گر نکشم بناخوشی
خواجو از آتش رخش آب رخت بباد شد
زانک چو زلف هندویش بر سر آب و آتشی