شمارهٔ ۸

ای بناوک زده چشم تو یک انداز انرا

کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا

جان ز دست تو ندانم بچه بازی ببرم

پشّه آن نیست که بازیچه دهد بازانرا

دل چو دادم بتو عقلم ز کجا خواهد ماند

مال کی جمع شود خانه براندازانرا

عندلیبان سحر خوان چو در آواز آیند

می بیارید و بخوانید خوش آوازانرا

پای کوبان چو در آیند بدست افشانی

دست گیرند بیک جرعه سرانداز انرا

زیردستان که ندارند بجز باد بدست

هر نفس در قدم افتند سرافرازانرا

با خواجو چو شد ارزانک نظر می بازد

دیده نتوان که بدوزند نظر بازانرا