شمارهٔ ۱۶
ای دل نگفتمت ز زلفش عنان بتاب
کاهنگ چین خطا بود از بهر مشک ناب
ای دل نگفتمت ز لعلش مجوی کام
هر چند کام مست نباشد مگر شراب
ای دل نگفتمت که بچشمش نظر مکن
کز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب
ای دل نگفتمت که ز ترکان بتاب روی
زانرو که ترک ترک ختائی بود صواب
ای دل نگفتمت که مرو در کمند عشق
آخر بقصد خویش چرا می کنی شتاب
ای دل نگفتمت که اگر تشنه مرده ئی
سیراب کی شود جگر تشنه از شراب
ای دل نگفتمت که منال ارچه روشنست
کز زخم گوشمال فغان می کند رباب
ای دل نگفتمت که مریز آبروی خویش
پیش رخی کزو برود آبروی آب
ای دل نگفتمت که ز خوبان مجوی مهر
زانرو که ذرّه مهر نجوید ز آفتاب
ای دل نگفتمت که درین باغ دل مبند
کز این درت جوی نگشاید بهیچ باب
ای دل نگفتمت که مشو پای بند او
زیرا که کبک را نبود طاقت عقاب
ای دل نگفتمت که مرو در هوای دل
طاوس را چه غم ز هواداری ذباب
ای دل نگفتمت که طمع برکن از لبش
هر چند بی نمک نبود لذّت کباب
ایدل نگفتمت که سر از سنبلش مپیچ
کافتی از آن کمند چو خواجو در اضطراب