شمارهٔ ۱۹۳
دلداده ایم وز پی دلدار می رویم
با خون دیده و دل افگار می رویم
یاران بهمسّتی مدد حال ما شوید
کز این دیار بیدل و بی یار می رویم
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
کز جور یار و غصّه اغیار می رویم
گو پیر خانقاه بدان حال ما که ما
از خانقه بخانه ی خمّار می رویم
منصور و اراگر ز اناالحق زدیم دم
ایندم نگر که چون بسرداز می رویم
تا چشم می پرست تو بیمار خفته است
هر لحظه ئی بپرسش بیمار می میرم
آزار می نمائی و بیزار می شوی
دریاب کز بر تو بآزار می رویم
نی زر بدست مانده و نی زور در بدن
زاری کنان ز خاک درت زار می رویم
با چشم دُر نثار باردوی ایلخان
مشنو که بهراجری وادرار می رویم
گفتی که هست چاره ی بیچارگان سفر
چون چاره رفتنست بناچار می رویم
خواجو چو یار وعده ی دیدار داده است
ما بر امید وعده ی دیدار می رویم