شمارهٔ ۲۵۷
ایکه عنبر ز سر زلف تو دارد بوئی
جعدت از مشک سیه فرق ندارد موئی
آهوانند در آن غمزه ی شیرافکن تو
گرچه در چشم تو ممکن نبود آهوئی
دل بزلفت من دیوانه چرا می دادم
هیچ عاقل ندهد دل بچنان هندوئی
مدتی گوشه گرفتم ز خدنگ اندازان
عاقبت گشت دلم صید کمان ابروئی
عین سحرست که پیوسته پریرویانرا
طاق محراب بود خوابگه جادوئی
دل شوریده که گم کردم و دادم بر باد
می برم در خم آن طرّه ی مشکین بوئی
بهر دفع سخن دشمن و از بیم رقیب
دیده سوی دگری دارم و خاطر سوئی
بلبل سوخته دل باز نماندی بگلی
اگر آگه شدی از حسن رخ گلروئی
دل خواجو همه در زلف بتان آویزد
زانک دیوانه شد از سلسله ی گیسوئی