شمارهٔ ۹

آخر ای یار فراموش مکن یارانرا

دل سرگشته بدست آر جگر خوارانرا

عام را گر ندهی بار بخلوتگه خاص

ز آستان از چه کنی دور پرستارانرا

وصل یوسف ندهد دست بصد جان عزیز

این چه سودای محالست خریدارانرا

گر نه یاری کند انفاس روان بخش نسیم

خبر از مقدم یاران که دهد یارانرا

آنک چون بنده بهر موی اسیری داری

کی رهائی دهد از بند گرفتارانرا

دست در دامن تسلیم و رضا باید زد

اگر از پای درآرند گنه کارانرا

روز باران نتوان بار سفر بست ولیک

پیش طوفان سرشکم چه محل بارانرا

دستگاهیست پر از نافه آهوی تتار

حلقه ی سنبل مشکین تو عطارانرا

حال خواجو ز سر کوی خرابات بپرس

که نیابی بدر صومعه خمارانرا