شمارهٔ ۱۱
شبی که راه دهم آه آتشین افشانرا
زدود سینه کنم تیره چشم کیوانرا
ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش
ز بهر درد فدا کرده است درمانرا
مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی
که ما ز چشم بیفکنده ایم طوفانرا
بقصد جان من آنکس که می کشد شمشیر
نثار خنجر خون ریز او کنم جانرا
عجب نباشد اگر تشنه ی جمال حرم
ز آب دیده لبالب کند بیابانرا
بعزم کعبه چون محمل برون برد مشتاق
بسوزد از نفس آتشین مغیلانرا
تو باد پای زمین کوب را بجلوه درآر
که ما بدیده زنیم آب خاک میدانرا
مگو بگوی که سرگشته از چه می گردی
اگر چنانک ندانی بپرس چوگانرا
مکن ملامت خواجو که از گل صد برگ
مجال صبر نباشد هزار دستانرا