شمارهٔ ۵۱

دوش پیری ز خرابات برون آمد مست

دست در دست جوانان و صراحی در دست

گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا بچه ئی

توبه ی من چو سر زلف چلیپا بشکست

هر که کرد از در میخانه گشادی حاصل

چون تواند دل سودازده در تقوی بست

من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنک

خودپرستی نکند هر که بود باده پرست

گر بپیری هدف ناوک خلقی گشتم

چه توان کرد که تیر خردم رفت از شست

مستم آندم که بمیرم بسر خاک برید

تا سر از خاک بر آرم بقیامت سرمست

کس ازین قید بتدبیر نرفتست برون

زانک از چنبر تقدیر نمی شاید جست

مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصات

هر که شد همقدح باده گساران الست

جان فشانان که چو شمع از سر سر بر خیزند

یکنفس بی می نوشین نتوانند نشست

همچو ابروی بتان صید کند خاطر خلق

آنک نشکیبدش از صحبت مستان پیوست

گر شود بزمگهت عالم بالا خواجو

تو مپندار که بالاتر ازین کاری هست