سخنی نیست...

به اِولین و ثمین باغچه‌بان

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می‌وزد از سرِ امید، نسیمی،

لیک، تا زمزمه‌یی ساز کند

در همه خلوتِ صحرا

به ره‌اش

نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

□

پُشتِ درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پُر

به کج‌اندیشی

خاموش

نشسته‌ست.

بام‌ها

زیرِ فشارِ شب

کج،

کوچه

از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج

خسته‌ست.

□

چه بگویم؟ ــ سخنی نیست.

در همه خلوتِ این شهر، آوا

جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست.

وندر این ظلمت‌جا

جز سیانوحه‌ی شومُرده زنی، نیست.

ور نسیمی جُنبد

به ره‌اش

نجوا را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست...

۲۷ آذرِ ۱۳۳۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو