با تخلصِ خونينِ بامداد

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی

بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ

گوش به بانگِ خروسان درسپردم

هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش.

□

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال

بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ

به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم

هم از لحظه‌ی نگرانِ میلادِ خویش.

□

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که کبکِ خرامان

خنده‌ی غفلت به دامنه سرمی‌داد ــ

به درکشیدنِ جامِ قهقهه همت نهادم

هم از لحظه‌ی گریانِ میلادِ خویش.

□

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که درختِ بهارپوش

رختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست ــ

چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم

هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش.

□

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که هَزارِ سیاه‌پوش

بر شاخسارِ خزانی ترانه‌ی بدرود ساز می‌کرد ــ

با تخلصِ سُرخِ بامداد به پایان بردم

لحظه‌لحظه‌ی تلخِ انتظارِ خویش.

۲۷ آذر ۱۳۷۶

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو