الهی

الهی چه عزیز است آنکس که تو خواهی.

خدا

الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد، او که در هر دو جهان ترا دارد هر گز کی تو را بگذارد.

خدا

الهی دستم گیر که دست آویز ندارم، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

خدا

الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی

الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رُست میوه طعم و مزه گرفت. پروردگارا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افگند، درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد.

الهی

الهی چه زیباست ایام دوستان تو با تو و چه نیکو است معاملت ایشان در ارزوی دیدار تو چه خوش گفت و گوی ایشان در راه جست و جوی تو، آن دیده که ترا دید به دیدن جُز تو کی پرواز و آن جان که با تو صحبت یافت با اب و خاک چند سازد ؟

الهی

الهی در سر آب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریایی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیدهٔ من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست.

الهی

الهی پایی ده که با آن کوی مهر تو پویم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم.

رحمت او

هر روز من از روز پسین یاد کنم
بر درد گنه هزار فریاد کنم

از ترس گناه خود شوم غمگین باز
از رحمت او خاطر خود شاد کنم

خدا

بنمای رهی که ره نماینده تویی
بگشای دری که در گشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دور دل دل من
بزدای که زنگ دل زداینده تویی

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل