سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگزمرده آنست که نامش به نکویی نبرند
وای به من
گر با دگران به ز منی وای بمنور با همه کس همچو منی وای همه
تو خود وصالِ دگر بودی
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیم وصالخطا نگر، که دل امید در وفای تو بست ز دستِ جورِ تو گفتم ز شهر خواهم رفتبه خنده گفت: که حافظ برو، که پای تو بست؟
