قصه عشق…

سر بر شانه خدا بگذار… تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص درآیی! قصه عشق، “انسان”بودن ماست اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست سرت را بالا بگیر و لبخند بزن فهمیدن “احساس” کار هر آدمی نیست !

خدا

و خدایی که در این نزدیکیست لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه…

نغمه دل

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شمادل شوریده و دیوانه ی خویش

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل