جان من همه اوست

اندر دل من درون و بيرون همه او استاندر تن من جان و رگ و خون همه اوست اينجاي چگونه کفر و ايمان گنجدبي چون باشد و جود من چون همه اوست

جان خود

چه ها با جانِ خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم! طبیبم گفت: درمانی ندارد دردِ مهجوریغلط می‌گفت خود را کشتم و درمانِ خود کردم مگو وقتی دلِ صد پاره‌ای بودت کجا بردی؟کجا بردم؟ ز راهِ دیده در دامان خود کردم ز سر بگذشت آبِ دیده‌اش […]

میان سودا

آن کس که ترا نقش کند او تنهاتنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل توبر رویاند دو صد حریف زیبا

غم عشق

دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد ؟چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد!

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل