هجران

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله‌ای کردم و از یک گله بیگانه شدیآشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس مسند مصر ترا ای مه کنعان که مراناله هایی است در این کلبه احزان که مپرس

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل