سالروز بزرگداشت سعدی مبارک باد.
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
نمک خوردی نمکدان را شکستی
شبیه آدمی اما چه پستی
کنار خوان نامردان نشستی
به روی خوب رویان راه بستی
مگر دنیا چه کرد با تو سیه دل
که از کینه دل خلقی شکستی
دگر دانی شکسته دل چه ها کرد
به یک لحظه همه هستی فنا کرد
سری بشکن ولی دل را میازار
بجای سر شکستن دل بدست آر
شکاف سر دوا دارد و درمان
شکسته دل نه سر دارد نه سامان
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
میبرم جور تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت
ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد
چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد
چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
میبرم جور تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت
ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد
چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد
چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد
خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه
وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت
چند گویی که بد اندیش و حسود
عیبجویان من مسکینند
گه به خون ریختنم برخیزند
گه به بد خواستنم بنشینند
نیک باشی و بدت گوید خلق…
به که بد باشی و نیکت بینند
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم
© حقوق تمام محتوا محفوظ و برای انجمن ادبی استاد شهریار می باشد.