گویند دل به آن مَهِ نامهربان مَده
دل آن زمان رُبــود که نامهربان نبــود🙂
زمان گچیر افق لرده توز قالیر
کروان کیمی اوزاقلاردا توز سالیر
دومان گلیر یورکلری چولقلیر
یورک دیر زمان کچمه، آمان دور
کچنلرده گوزوم وار بیر دایان ، دور
استاد شهریار پس از مهاجرت به تهران در سال ۱۳۰۰ تخلص شیوا را برای خود انتخاب کرده بود اما بعد تصمیم گرفت تخلص جدیدی برای خود برگزیند. بهدلیل ارادات خاصی که به حافظ داشت، دو بار از دیوان غزلیات حافظ تفال زد و هر دو بار کلمه شهریار آمد. از اینرو تصمیم گرفت این تخلص را برای خود برگزیند.
درخت توت ،بستری آرام
بهر مهمان آفرید.
قبل مهمان ،
نفس باد صبا را طلبید.
میزبان خوشحال و مهمانش
چه غمگین میرسد.
کرم پیله ساز، آزرده از تحقیر
بد گویان رسد.
در آغوش درخت،زاری نمود و
درد دل گفت.
دلی پر داشت از سخره شدن
با یاوه ای مفت.
یقین دارند ، پروانه شدن
افسانه است.
در سخن ها آشکار، این کرم هم
دیوانه است.
گویند پیله اش زندان و پرواز
ناممکن شود.
ندانستند کرم، پروانه گردد پرواز هم
ممکن شود.
هرکه پیله پرواز و پریدن را تنید
بر دور خود،
پرواز کند روزی ،لذت پروانه شدن
خواهد برد.
. معصومه داداش بهمنی.
ماهی پر مدعا ،بر عشق دریا پشت کرد،
در میان قلب خود ،کوچ صحرا کشت کرد.
از عمق دریا ها شنید آواز صیاد،
صیاد از صحرا آواز خوش میکرد، فریاد.
گمان میکردصحرا ،منزلت دارد به دریا،
ندانسته اجابت کرد سفر و کوچ, به صحرا.
صیاد مکار،نوید سفری زیبا دادش به ماهی ،
نفهمید وعده صیاد……..گذب است و واهی.
ماهی پر مدعا بار خود بست ,سفرش آغازشد،
تور صیاد از برای ماهی بی جان زیر انداز شد.
دریا شدش مواج ,خشمش بشد کوبنده برصخره.
دریا شبش دیگر نشد آرام و مواج میکشید نعره.
در سرم بازاری ست ،شلوغ و پرصدا.
دخترک در آن میان اشگ ریزد ،بی صدا.
گیسوانش در باد،پریشان شده بود.
زانوانش در بغل، سر پناهش شده بود.
شامگاهان سر ،بر بالین کابوسی نهاد.
لحافش گرم …،دکان دلش بود کساد.
دستش رها کردند روان گشتن به سویی،
در نهایت ،جدایی را نباشد هیچ سودی.
در حیاط دل خود گوری برای ترسها میگذارم.
کابوس کفن ترس شود آن را
به خاکش میسپارم.
صبر و قرارم را در گلدان گذارم.
زانوانم در بغل نیست ،
خودم بر تو سپارم….
نیک آگاهی چه بود ترس و هراسم،
مرا هرگز نکن گم در شلوغی ،
من بی حواسم.
.معصومه داداش بهمنی.
یاعلی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی
بابی انت و امّی
گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی
بابی انت و امّی
تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات
علی ای قبله حاجات
منه ده باخدین او شهلا گؤزوله ، من قارا گون،
جورئتیم اولمادی بیر کلمه تمنّایه گلیم.
من جهنمده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله ،
هئچ آییلمام کی دوروب جنّت مأوایا گلیم.
ننه قارنیندا سنله ائگیز اولسایدیم اگر.
ایستهمزدیم دوغولوب بیرده بو دونیایا گلیم.
© حقوق تمام محتوا محفوظ و برای انجمن ادبی استاد شهریار می باشد.