پست بدون عنوان

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

پست بدون عنوان

ای که مرا خوانده‌ای،راه نشانم بده
در شبی طوفانیم ماه نشانم بده
یوسف مصری ز چاه، گشت چنان پادشاه
گر که طریق این بُوَد، چاه نشانم بده
سر خوشی این جهان، لذت یک آن بُوَد
هرچه تو را خوشتر است، راه به آنم بده

پست بدون عنوان

گویند دل به آن مَهِ نامهربان مَده

دل آن زمان رُبــود که نامهربان نبــود🙂

متصل

جان منست او هی مَزنیدَش

آن منست او هی مَبَریدَش

آب منست او نان منست او

مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش آب روانش

سرخی سیبش سبزی بیدش

متصلست او معتدلست او

شمع دلست او پیش کشیدش

دل

گر بَرکَنَم دل از تو و بَردارم از تو مِهر

آن مِهر بَر کِه افکنم؟ آن دل کجا بَرَم؟

پست بدون عنوان

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

پست بدون عنوان

دل خستهٔ من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین‌دلان مومیایی

می صوفی‌افکن کجا می‌فروشند؟

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل