جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

❤️ف

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

روز بزرگمرد شعر پارسی، خواجه حافظ شیرازی، کسی که گفت، هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، مبارک.
انجمن ادبی استاد شهریار

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

ای که مرا خوانده‌ای،راه نشانم بده
در شبی طوفانیم ماه نشانم بده
یوسف مصری ز چاه، گشت چنان پادشاه
گر که طریق این بُوَد، چاه نشانم بده
سر خوشی این جهان، لذت یک آن بُوَد
هرچه تو را خوشتر است، راه به آنم بده

گویند دل به آن مَهِ نامهربان مَده

دل آن زمان رُبــود که نامهربان نبــود🙂

بوی جان می‌آید از تو…

نی من منم، نی تو توئی، نی تو منی
هم من منم، هم تو توئی، هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی

هشتم مهر مهر روز گرامیداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی گرامی باد.

صفحه اصلی
نوشتن شعر
جستجو
پروفایل